آغاز دوباره

دیگر دارد شش سال می­شود از زمانی که وبلاگ نویسی را در آقا اجازه؟ به کنار نهادم، از آن شب تاریک بارانی ۱۲ اکتبر ۲۰۱۲ در هامبورگ، آن زمانی که فاجعه بزرگ و سهمگین روی داد. دستی با ساطور آمد و زندگی رابه پیش و پس از فاجعه تقسیم کرد. فرشته مهربان نازنین رفت و حسرتش برای همیشه برجای ماند و جای خالیش.

از آن پس تاکنون حضوری نیم بند در فیسبوک داشتم و دارم که هیچ گاه مرا راضی نکرده. وبلاگ خانه شخصی است با پنجره ای بر چشم اندازی گسترده. می­ شود به بیرون نگریست و بر رهگذران و همسایگان سلام داد. آنها نیز می توانند نگاهی به درون بیندازند و حالت را بپرسند. شبکه ­های اجتماعی اما به ایستگاه راه آهن ویکتوریا در لندن می ­مانند. هیچ کس برای کسی وقت ندارد و اگر چیزی بگویی و بنویسی شاید دیده و خوانده شود و شاید هم نشود. خودت نیز اگر بخواهی شاید پیدایش نکنی. تازه در آنجا اگر بر خلاف جریان جاری بر روی پله برقی سمت چپ ایستاده باشی، شانست برای این که تنه­ ای بخوری و ناسزایی بشنوی نیز زیاد است. نیم نگاهی به تو می ­اندازند و پنج ثانیه بعد هم یادشان نیست که آیا ترا دیده بودند یا نه.

برای غذای خوب باید به رستوران بافرهنگ رفت و زمانی در آنجا ماند. "فست فود" هنر نیست هر چند که با وجود آنها مخالفتی ندارم. اما برای غذای خوب به رستوران خوب و یا به خانه دوست خوب می­ روم. از این رو شبکه ­های اجتماعی سهم خود را در رکود وبلاگ نویسی بازی کردند. اگر برای راه اندازی یک وبلاگ کمی کار لازم بود و زحمت داشت، برای نوشتن چیزی در فیسبوک و تویتر و اینستاگرام همه ابزار لازم آماده ­ست. اما همه کسانی که کار نوشتن را تنها در این شبکه ­های اجتماعی ادامه دادند، چون من، و خوانندگان آنها بهایی سنگین نیز پرداختند. همه ما چه خواننده و چه نویسنده، کم طاقت شده ­ایم، سطحی می ­خوانیم و حوصله خواندن نوشته­ های بیش از 10 خط را نداریم که هیچ، نوشته باید ساده نیز باشد و حرفش را در ۱۰ ثانیه بزند وگرنه ناپدید می ­شود. سطحی ­خوانی و کوتاه ­خوانی شده اند از ویژگی ­های دوران ما. حال وبلاگ ­نویس­ها به کنار، حتی روزنامه ­های درجه یک بین ­المللی و خبرگزار ی­ها نیز محبور شده ­اند در صفحه ­های اینترنتی کوتاه و ساده بنویسند. این بهایی سنگین دارد: آدم ­های سطحی ­خوان در ادامه چنین روندی سطحی­ اندیش نیز می­شوند، حوصله درگیری با اندیشه­ های متفاوت یا مخالف را ندارند، به کسی امان سخن نمی دهند و سریع به پرخاش می­ رسند. آنها حواسشان نیست که در این راستا خود را منزوی می سازند و در چا­رچوب اندیشه­ های خود (درست یا نادرست) می پوسند. اندیشه باید پویا باشد و در جاری بودن زنده است؛ جاری­ست آن­گاه که با اندیشه ­ای دیگر درگیر است، از آن تاثیر می­ گیرد و بر آن تاثیر می­ گذارد.

در این سال­ها اما کسانی بودند و هستند که کماکان وبلاگستان را زنده نگه داشتند. به دنبال مد روز نرفتند و اصالت کار وبلاگ­ نویسی را نگاه داشتند. شمارشان کم است اما حرفه­ ای هستند. این شاید روند غربالی باشد که در هر پدیده نوین اجتماعی روی می­ دهد: حرکت از کمیت به کیفیت. آنها که بر اساس مد روز وبلاگ می­ نوشتند، بر اساس مد روز بعدی به فیسبوک و پس از آن به اینستاگرام رفتند و خوانندگانشان را هم با خود بردند. هر که ماند، دانست و ماند.

این وبلاگ ادامه راه آقا اجازه؟ است، هر چند با ترکیب دیگر. این که به کدام سوی می رود، نمی ­دانم. نوشته وقتی از بند اندیشه و صفحه کلید آزاد شد، راه خود می­ رود که همیشه آنی نیست که نویسنده در ابتدا می­ خواسته است. به سه زبان می­ نویسم که البته نوشته­ ها ترجمه از آن یکی زبان نیستند بلکه کاملا جدا از یکدیگر در چارچوب فرهنگی آن زبان و کشورها به چیزهایی می­ پردازند که مورد توجه و علاقه من هستند. به زبان آلمانی برای خواننده ­های آلمانی زبان در مورد مسائل جاری مورد توجه من در منطقه زبان آلمانی می­نویسم. به انگلیسی نیز در نظر دارم بیشتر به زمینه های آکادمیک مورد توجه خود در مدیریت اقتصادی، توسعه پایدار و برخی زمینه ­های تئوریک علوم اجتماعی بپردازم. این که این صفحه ­ها چگونه بشوند را باید دید. جوجه را در آخر پاییز می ­شمارند.

نوشته­ های آقا اجازه؟ را به اینجا منتقل کرده ­ام. اسباب­ کشی خیلی ترکیب ­ها را به هم ریخته که باید یک به یک درستشان کنم. در این راه دیدم که برخی از پیوندهایی که به وبلاگ ­های دیگران داده بودم، به هیچستان می­روند. حیف! آن وبلاگ ­ها دیگر نیستند. اما پیوندها را کماکان گذاشته ­ام که باشند.

هر اشکالی که دیدید لطفا نشانم دهید. هنوز کمی کار دارد اینجا.

Comments

خوشحالم که باز می نویسید :)

I'm glad to see your blog posts again... good luck and welcome back

از دیدن بازگشت دوباره شما خوشحال شدم.

Add new comment