فورست گامپ و من

امشب تلویزیون فیلم فورست گامپ (Forest Gump) را برای هزارمین بار نشان داد و من برای نمی دانم برای بار چندم به تماشا نشستم. شاهکاری است. بیشتر نمی دانم چه بگویم. هزار صحنه دارد که هر بار که فیلم را می بینی به یکی دیگرش می خندی. یک صحنه دارد که ریچارد نیکسون، رییس جمهور آمریکا برای فداکاری هایش در ویتنام به او نشان شجاعت می دهد و در همان هنگام برای این که چیزی گفته باشد از او می پرسد که به کجای شما گلوله خورده است؟ فورست گامپ می گوید: به بهترین جایم! رییس جمهور که گویا متوجه نمی شود، در گوشش می گوید: می شود آنجا را نشان بدهی؟ فورست گامپ نیز اطاعت می کند، پشتش را به رییس جمهور می کند، شلوارش را پایین می کشد و پشتش را به او نشان می دهد. تقصیر او که نبود. گلوله به بهترین جایش خورده بود. نام آنجا برایش "بهترین جا" بود.

... و ندا امروز می میرد

آقای خامنه ای، امروز روزی است که قرار است ندا را بکشی. امروز  بود که یک سال پیش اشک تمساح ریختی و رذالت و پستی پایان ناپذیر مردان خدا را بر زمین به نمایش گذاشتی. امروز قرار است ندا بمیرد.
* * *
تلویزیون HBO برای ندا فیلمی مستند و زیبا با بیان شهره آغداشلو ساخته است. این فیلم که پیرامون ندا است، آن روزها را نیز به تصویر می کشد.
خانواده ندا با شجاعت و بدون هراس از تهدید حکومتیان از او می گویند.
اتاقش را نشان می دهند و وسایلش را، سازش را و خرسش را که اکنون در گوشه ای تنها مانده اند ...

اپیسود فرودگاه (3)

روز یکشنبه است و من با پرواز ایران ایر از تهران به کلن می رسم. مدتی است که در این مسیر می روم و می آیم و چهره های آشنا نیز زیاد می بینم. از هواپیما وارد راهرو که می شوم، زن جوانی را می بینم که چند متر جلوتر از من کیف سنگینی را با خود می کشد و با دختر بچه کوچکش که بداخلاق شده است، نیز کلنجار می رود. من که دستم خالی است، به آنها می رسم و کیفش را می گیرم. تشکر می کند. وزن کیف شاید بالای 15 کیلو باشد. با خود می اندیشم که باید پر از خوراکی، قورمه سبزی و کدو و بادمجان سرخ شده و این چیزها باشد که ایرانی ها اصرار غریبی دارند که هر بار دهها کیلو با خود بیاورند.

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در تابستان سال 1991 بود که پس از آن که مدتی را در مرز یونان و آلبانی گذراندم و نتوانستم وارد آلبانی شوم، از یونان وارد یوگسلاوی شدم. در آنجا پس از ورود به مقدونیه امروزی و رسیدن به شهر استروگا(Struga) که در کنار دریاچه ای قرار دارد، دوباره نقشه ام را به دست گرفتم و روانه مرز آلبانی شدم. این کشور منزوی کوچک و عجیب و غریب با آن حکومت کمونیستی قراضه که هیچ کس را در دنیا قبول نداشت، بسیار کنجکاوی مرا جلب کرده بود و حال که در نزدیکی مرزهایش بودم، نمی توانستم راهم را بکشم و بروم. از سوی دیگر، اخباری که به گونه پراکنده در باره درگیری های میان صرب ها و کروات ها در کرواسی در رادیو می شنوم، کمی نگرانم می کند. از سوی دیگر همین نیز مرا کنجکاو می کند که در کرواسی واقعا چه خبر می تواند باشد و در روزهای بعد سعی می کنم اخبار بیشتری گرد آورم که آیا می شود از کرواسی رد شد و دید که چه خبر است یا نه.

صداقت یا کم ظرفیتی؟ زلزله سیاسی در پی کناره گیری رییس جمهور آلمان

تا این لحظه که این نوشته را می نویسم، خبر کناره گیری رییس جمهور آلمان تمام رسانه های آلمان را گرفته است. روز دوشنبه، 31 ماه مه رییس جمهور آلمان، هورست کولر(Horst Köhler)، بدون مقدمه در برابر خبرنگاران حاضر شد و گفت که در پی انتقادهایی که به سخنان او پیرامون شرکت ارتش آلمان در عملیات در خارج خاک آلمان شده است، از همین لحظه از سمت خود استعفا می دهد. در تاریخ سیاسی آلمان فدرال استعفای رییس جمهور تاکنون پیش نیامده بود، به جز یک مورد در سال 1967 که آقای لوبکه به خاطر بیماری کناره گیری کرد.

حمله کماندو های اسراییلی به کشتی های کمک رسان برای نوار غزه

اسراییل با این حرکت جنایتکارانه امروز دوباره خود را داوطلبانه به انزوای جهانی کشاند. به هر سو در رسانه های جهان می نگری، واکنش تنفرآمیز می بینی. حتی رسانه های آلمان که به خاطر تاریخ سیاه جنگ جهانی دوم از دید من در رابطه با هر چه که به اسراییل مربوط شود، جزو "بزدل ترین" رسانه ها هستند، قلم به انتقاد شدید برداشته اند. چه شده است؟ کماندوهای اسراییلی به چند کشتی ترکیه که کمک های انسانی و مواد غذایی برای نوار غزه می بردند، حمله کردند و 15 نفر را کشتند. این کشتی ها فعالان صلح از کشورهای مختلف و از جمله دو نماینده حزب چپ پارلمان آلمان را به همراه داشتند. فیلم های منتشر شده نشان می دهند که اسراییلی ها به سرنشینان کشتی تیراندازی می کنند و آنها با میله و چوب و هر چه در دستشان بود، از خود دفاع می کند. شرم و ننگ بر آن سرباز و آن نظامی که این گونه می جنگد.

انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

معمر القذافی را آمریکایی ها از دهها سال پیش "سگ دیوانه خاورمیانه (The Mad Dog of Middleeast)  نام نهاده اند. این نام چه برازنده اوست! داستان درگیری سویس و لیبی را در نوشته های "مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس" و " دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک" بیان کرده بودم. پیش از آن نیز او به ایتالیا رفته بود و در آنجا در کنفرانسی خواستار تقسیم سویس میان آلمان، فرانسه و ایتالیا شده بود. سویسی ها که هیچ گاه در تاریخ به کسی باج نمی دهند، کماکان کوتاه نمی آیند. این روزها روزنامه "تریبون دو ژنو" عکسی را که پلیس سویس به هنگام دستگیری هانیبال قذافی، پسر "سگ دیوانه" از او برای پرونده گرفته بود را منتشر ساخت. پس از انتشار این عکس دوباره لیبیایی ها چون اسفند بر آتش بالا و پایین می پرند.

"ندا در گور خود خواهد لرزید" (افشاگری اشپیگل آنلاین در باره کاسپین ماکان)

اشپیگل آنلاین دیروز نوشته ای به نام ""ندا در گور خود خواهد لرزید" در باره کاسپین ماکان منتشر کرده است و در آن از او به عنوان کسی که از نام ندا برای جاه طلبی های خود سوء استفاده می کند، نام برده است.
من از کاسپین ماکان به خاطر افشاگری های او در باره جنایتی که رخ داد، حمایت کردم و در نوشته "سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصرهای خودخوانده"  از این مبصرها انتقاد. اشپیگل در این نوشته زاویه های تازه ای بر کارهای کاسپین ماکان می گشاید که برای همه ما تجربه ای است ارزنده. این نوشته را در زیر بازگردانده ام.
آب گل آلود است دیگر ... داستان کاسپین ماکان و کارهایش را در اینجا و آنجا می شنیدم، همان گونه که در باره بسیاری دیگر، که در این روزها و ماهها از ایران خارج شده اند و در پی چیزهای دیگری هستند که بیشتر در راه منافع خود آنهاست تا منافع جنبش سبز. اما ما نیز در این سالهای دراز از این چیزها بسیار دیده ایم. کاسپین ماکان نخستین نفر نیست و شاید نیز آخرین نفر نباشد.

اپیسود فرودگاه (2)

اسکات همکار آمریکایی من است. آدم بدعنق و غرغرویی است که اگر هوا آفتابی باشد، شاکی است، اگر ابری باشد هم شاکی است. هیچ وقت از کار راضی نیست. می دانم که از من نیز زیاد خوشش نمی آید. در اجرای کار اختلاف داریم و صراحت مرا در کار دوست ندارد. البته هیچ گاه چیزی به روی من نمی آورد. در این زمینه، (اگر بشود با احتیاط جمع بست) آمریکایی ها در مقایسه با آلمانی ها و مردم اروپای مرکزی، به ایرانی ها و خاورمیانه ای ها نزدیک تر هستند. حرف های منفی بیشتر پشت سر گفته می شود و تعریف و تمجیدها روبرو.
به او گفته ام که با این همه نارضایتی منتظر سکته قلبی اش باشد.

افکار مغشوش از روزمرگی یک مسافر (2)

پنج ماه گذشته را در هتل های گوناگون گذرانده ام و اکنون دو هفته است که پس از پایان پروژه در خانه خود هستم. در خانه بودن برایم احساس غریبی است. در این پنج ماه هر 4-5 هفته برای یک آخر هفته به خانه برمی گشتم، چمدانی را می گذاشتم و چمدانی دیگر برمی داشتم. ماشینم (چون همیشه) هم اتاق کار است، هم اتاق نشیمن وهم انباری و کمد لباس و کتابخانه. هر بار که در خانه هستم، در برابر قفسه های گوناگون می ایستم و فکر می کنم که چه چیزهایی را لازم دارم و با خود ببرم. انگار ترا در فروشگاه مورد علاقه ات رها کرده اند و گفته اند که ده دقیقه زمان داری که هر چه دلت می خواهد برداری و پس از آن باید بیرون بروی و تو مانده ای که از این فرصت طلایی چگونه استفاده کنی... احساسی است همواره غریب!
پس از 450 کیلومتر رانندگی، پس از چهار هفته دوری در ساعت دو صبح به خانه می رسی. در زمستان سخت امسال آلمان، درجه حرارت بیرون از خانه هشت درجه زیر صفر است. اتاق خواب شش درجه بالای صفر نشان می دهد و تو می اندیشی که چگونه می شود در این سرما در این اتاق خوابید.

Pages