مارینا نعمت: زندانی اوین، "زندانی تهران

زندان اوین همان گونه به یکی از سمبل های تهران تبدیل شده است که میدان آزادی، برج میلاد یا کوههای البرز. نمی دانم یک خواننده اروپایی یا آمریکایی با خواندن "زندانی تهران"، داستان زندگی مارینا نعمت و یا دیگران چون او، چه احساسی دارد. اما برای خواننده ایرانی، این احساس دیگر است، این روزها در همان زندان اوین فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامی اعدام شده اند. همان زندانی که پس از انقلاب 57 قرار بود موزه شود و اکنون دوران پیش از انقلاب آن را کسانی که در آن سالها در آنجا بوده اند، در مقایسه با دوران پس از انقلاب تا امروز، متمدن می خوانند. به کجا رسیده ایم!

اپیسود فرودگاه (1)

فرودگاه جای جالبی است و پر از چیزهای غیرمنتظره. در فرودگاه روزمرگی وجود ندارد، چون خود، پایگاه سفر و سبب برهم خوردن روزمرگی است. شاید برای آنهایی که در آنجا کار می کنند نیز این گونه باشد و یا نه، برای آنها روزمره باشد، نمی دانم. برای مسافر، بدون تردید این گونه است. هیجان انگیز است.
فرودگاه جای مرموزی است. همیشه دلهره داری از این که چیزی وجود دارد که نمی دانی چیست. دلهره تاخیر پرواز؟ کنترل گذرنامه؟ این که در تهران نگذارند از کشور خارج شوی؟ سقوط هواپیما و آخرین سفرت؟ هیجان پرواز؟ دیدن چیزهای ناشناخته و پیش بینی نشده؟ ... پس از بیست سال سفر و گذر از فرودگاه های چهارگوشه جهان، هنوز هم فرودگاه برای من جاذبه ای عجیب دارد.
سفر تنها جابجایی جغرافیایی از اینجا به آنجا نیست. در سفر، اندیشه ات، معیارهایت، تصویرها و ذهنیت هایت و نظام ارزشی ات نیز به سفر می روند. در آنجا با دیگران می آمیزند و سنتزی ایجاد می کنند که در اختیار تو نیست. این گونه به سفر می روی و به گونه ای دیگر باز می گردی. هیچ گاه آنی نیستی که پیش از سفر بودی.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: کنسرت پایانی و میهمانی شام رسمی

روز دوشنبه، 12 اکتبر 2009 سه برنامه گذاشته اند: یکی بازدید از اردوگاه بوخنوالد است که در پیش در باره آن نوشته ام. ساعت هفت بعد از ظهر کنسرت پایان جشنواره در قصر وایمار است و پس از آن میهمانی شام رسمی در هتل مجلل "گراند هتل روسیشه هوف (دربار روسیه)".
در سالن کنسرت قصر وایمار در ابتدا اثری از "محسن میرمهدی" به نام "چهار ترانه فولکلور" برای پیانو اجرا شد. محسن میرمهدی که با او در این جشنواره آشنا شده ام، آدم بسیار جالبی است. او هم موسیقی دان است و هم دکتر فلسفه در مذاهب و در برلین زندگی می کند. در این کنسرت پیانو او ترانه های محلی ایرانی را برای سازهای اروپایی تنظیم کرده است. این گرایشی است که اکنون در میان بسیاری از موسیقی دانان ایرانی دیده می شود و کارهای با ارزشی در تلفیق موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی غربی ارایه داده اند. هر چند که کسانی چون نادر مشایخی، که دوست مشترک ما نیز هست، درست راه مقابل آن را در پیش گرفته اند و به موسیقی نگاهی فراملی دارند.

باز هم پیرامون گرد و غبار شادی صدر

جنجال بی فایده و سخیفی که شادی صدر به راه انداخت و بسیاری را نیز در وبلاگستان با آن سرگرم ساخت، مرا به یاد یکی از دوستانم انداخت.
در نوشته "بنیاد گرایی شادی صدر" نوشتم که سخنان شادی صدر چیز تازه ای نداشت و من تنها به محتوای اندیشه پشت آن پرداختم که از دید من بنیادگرایانه است و حتی همین نیز تکراری است. او تنها با این سخنان سخیف و تکراری، گروهی از مردان سخیف، همان هایی که شادی صدر به درستی در نوشته اش به تصویر می کشد، را به راه انداخت که بیایند و در پای دیدگاهها چرند بگویند، عده ای نیز به طرفداری از شادی صدر بپردازند و کل ماجرا در سطحی بسیار پایین جریان یابد. این کار شادی صدر، اعتباری را که برای خود به خاطر فعالیت هایش در ایران به دست آورده بود، یک باره بر باد داد و این مایه تاسف است. من انتظار نداشتم که کسی که وکیل دادگستری است، بدون استدلال و اندیشه حکم براند و چون یک آخوند از بالا به پایین ابلاغ کند. این کار تنها از بنیادگرایان برمی آید. بگذریم! حرفها تکراری می شوند.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: محمود دولت آبادی و بهمن نیرومند

روز یک شنبه شب محمود دولت آبادی در کتاب فروشی محبوب من "تالیا" از رمان تازه خود به نام "کلنل" می خواند. بهمن نیرومند که این کتاب را به آلمانی برگردانده است، نیز آن را به آلمانی می خواند.
ماجرای این کتاب دولت آبادی نیز به برکت حکومت اسلامی عجیب است. این کتاب چون بسیار کارهای ادبی دیگر در ایران اجازه چاپ نگرفته است. شاید این بار نخست باشد که یک رمان ایرانی ابتدا به زبانی دیگر انتشار می یابد. به هر رو، خواننده ایرانی از خواندن این کتاب محروم است.

بنیاد گرایی شادی صدر

شادی صدر این روزها با یادداشتی که در باره سخنان امام جمعه تهران نوشته و در آن به همه مردان ایرانی پنچه کشیده، توجه همه را به خود جلب کرده است. یکی از خوانندگان خوب اینجا نیز از من خواسته است که در این باره چیزی بنویسم.
سخنان شاهکار آخوند صدیقی کم دنیا را به تفریح و خنده کشانده بود، حالا شادی صدر هم در همان مایه ادامه داده که البته در گستردگی جلب توجه به پای صدیقی هم نمی رسد ولی آن قدر هست که وبلاگستان را به این بحث بیراهه بکشاند. صدیقی گفته بود که زلزله از زنا می آید و عدم رعایت حجاب زنان. و شادی صدر نیز می گوید که شما مردهای ایرانی همه سروته یک کرباسید و زن ستیز و متلک گو و مزاحم و ... البته کمی مودبانه گفته است. منظور او نیز بیشتر از این حرفهاست.
عجب بساطی داریم!
بخش نخست (کمی تا حدی جدی)
نوشته اش را که خواندم، چیزی توجهم را جلب نکرد که ارزش پاسخ دادن داشته باشد. ابتدا از آن گذشتم. حال که از من خواسته اند که بنویسم، دوباره آن را خواندم و پاسخ های دیگران را.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: حافظ و گوته در برابر یکدیگر

احترام زیاد گوته برای حافظ،  دو شهر وایمار و شیراز را به هم پیوند داده است. این عکس بنای یادبود حافظ را در شهر وایمار نشان می دهد. این مجسمه را آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوریش پرده برداری کرد، نماد گفتگو میان دو تمدن. در روز یکشنبه 11 اکتبر 2009 گروهی از شرکت کنندگان جشنواره دیوان غربی-شرقی در برابر بنای یادبود حافظ در وایمار گرد آمدند. شاگردان مدرسه موسیقی وایمار نیز برنامه هایی اجرا کردند.

(برای دیدن بهتر عکس ها روی آنها کلیک کنید.)

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

- «

-

نه آقای نوری زاده! جامعه بی دین، هرهری و بی اخلاق نیست.

چند بار تاکنون علیرضا نوری زاده در برنامه "پنجره ای به سوی خانه پدری" در پاسخ به آنهایی که انتقادهای او به آخوندها را برنمی تابند و به او انگ بی مذهبی و یا توهین به اسلام می زنند، گفته است که او هیچ گاه به مذهب توهین نمی کند، آن را امری شخصی می داند و حمله اش به شیادان و خرافات پرستان وآخوندهای حکومت اسلامی است. او می گوید که مذهب را امری شخصی می داند. کدام انسان آزادی خواهی است که با این جمله دشواری داشته باشد. من نیز دیدگاهم با او در این مورد یکی است.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد 2009 و یا: چرا احمدی نژاد یعنی ننگ و شرمساری

نوشته های پراکنده ای پیرامون جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و تلاش آقای دکتر گالاس برای برگزاری این جشنواره آورده بودم که اکنون تلاش می کنم آنها را تکمیل کنم. در جریان تلاش ما برای برگزاری این جشنواره چیزهایی را دیدیم که ارزش این را دارند که نوشته شوند. یکی از اینها برنامه جشنواره برای بازدید از اردوگاه بوخنوالد در شهر وایمار است.
وایمار تنها یک پایتخت فرهنگی، شهر گوته و حافظ و خواهرخوانده شیراز نیست. این شهر اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد را نیز دارد که پدر آقای گالاس از قربانیان آنجاست. او و همه اعضای شورای شهر وایمار که در برگزاری این جشنواره دست داشتند، برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را در برنامه جشنواره گذاشته بودند.

نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

به نام آگاهی ، آزادی و عدالت
۵/۱۱/۸۸ ساعت ۹:۱۵ شب ، بند نسوان ، زندان اوين : بلندگو اسامی کسانی که قرار است فردا به دادگاه اعزام شوند را میخواند . در اين لحظه صدای تمام تلويزيونها قطع میشود و همه سکوت میکنند. در سلول تا به آخر باز میشود تا صدای بلندگو را بشنوند، میتوان گفت اين تنها زمانی است که در اين کلونی سر و صدا میشود سکوت را احساس کرد. اسامی خوانده میشود . اسم من هم بين اسامی خوانده شده است. در طول ۵ ماهی که در بند عمومی هستم اين سومين باری است که اسمم برای دادگاه خوانده میشود اما هر بار جلسه دادرسی به خاطر قصور دادگاه تشکيل نشده است .

Pages