انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

معمر القذافی را آمریکایی ها از دهها سال پیش "سگ دیوانه خاورمیانه (The Mad Dog of Middleeast)  نام نهاده اند. این نام چه برازنده اوست! داستان درگیری سویس و لیبی را در نوشته های "مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس" و " دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک" بیان کرده بودم. پیش از آن نیز او به ایتالیا رفته بود و در آنجا در کنفرانسی خواستار تقسیم سویس میان آلمان، فرانسه و ایتالیا شده بود. سویسی ها که هیچ گاه در تاریخ به کسی باج نمی دهند، کماکان کوتاه نمی آیند. این روزها روزنامه "تریبون دو ژنو" عکسی را که پلیس سویس به هنگام دستگیری هانیبال قذافی، پسر "سگ دیوانه" از او برای پرونده گرفته بود را منتشر ساخت. پس از انتشار این عکس دوباره لیبیایی ها چون اسفند بر آتش بالا و پایین می پرند.

"ندا در گور خود خواهد لرزید" (افشاگری اشپیگل آنلاین در باره کاسپین ماکان)

اشپیگل آنلاین دیروز نوشته ای به نام ""ندا در گور خود خواهد لرزید" در باره کاسپین ماکان منتشر کرده است و در آن از او به عنوان کسی که از نام ندا برای جاه طلبی های خود سوء استفاده می کند، نام برده است.
من از کاسپین ماکان به خاطر افشاگری های او در باره جنایتی که رخ داد، حمایت کردم و در نوشته "سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصرهای خودخوانده"  از این مبصرها انتقاد. اشپیگل در این نوشته زاویه های تازه ای بر کارهای کاسپین ماکان می گشاید که برای همه ما تجربه ای است ارزنده. این نوشته را در زیر بازگردانده ام.
آب گل آلود است دیگر ... داستان کاسپین ماکان و کارهایش را در اینجا و آنجا می شنیدم، همان گونه که در باره بسیاری دیگر، که در این روزها و ماهها از ایران خارج شده اند و در پی چیزهای دیگری هستند که بیشتر در راه منافع خود آنهاست تا منافع جنبش سبز. اما ما نیز در این سالهای دراز از این چیزها بسیار دیده ایم. کاسپین ماکان نخستین نفر نیست و شاید نیز آخرین نفر نباشد.

اپیسود فرودگاه (2)

اسکات همکار آمریکایی من است. آدم بدعنق و غرغرویی است که اگر هوا آفتابی باشد، شاکی است، اگر ابری باشد هم شاکی است. هیچ وقت از کار راضی نیست. می دانم که از من نیز زیاد خوشش نمی آید. در اجرای کار اختلاف داریم و صراحت مرا در کار دوست ندارد. البته هیچ گاه چیزی به روی من نمی آورد. در این زمینه، (اگر بشود با احتیاط جمع بست) آمریکایی ها در مقایسه با آلمانی ها و مردم اروپای مرکزی، به ایرانی ها و خاورمیانه ای ها نزدیک تر هستند. حرف های منفی بیشتر پشت سر گفته می شود و تعریف و تمجیدها روبرو.
به او گفته ام که با این همه نارضایتی منتظر سکته قلبی اش باشد.

افکار مغشوش از روزمرگی یک مسافر (2)

پنج ماه گذشته را در هتل های گوناگون گذرانده ام و اکنون دو هفته است که پس از پایان پروژه در خانه خود هستم. در خانه بودن برایم احساس غریبی است. در این پنج ماه هر 4-5 هفته برای یک آخر هفته به خانه برمی گشتم، چمدانی را می گذاشتم و چمدانی دیگر برمی داشتم. ماشینم (چون همیشه) هم اتاق کار است، هم اتاق نشیمن وهم انباری و کمد لباس و کتابخانه. هر بار که در خانه هستم، در برابر قفسه های گوناگون می ایستم و فکر می کنم که چه چیزهایی را لازم دارم و با خود ببرم. انگار ترا در فروشگاه مورد علاقه ات رها کرده اند و گفته اند که ده دقیقه زمان داری که هر چه دلت می خواهد برداری و پس از آن باید بیرون بروی و تو مانده ای که از این فرصت طلایی چگونه استفاده کنی... احساسی است همواره غریب!
پس از 450 کیلومتر رانندگی، پس از چهار هفته دوری در ساعت دو صبح به خانه می رسی. در زمستان سخت امسال آلمان، درجه حرارت بیرون از خانه هشت درجه زیر صفر است. اتاق خواب شش درجه بالای صفر نشان می دهد و تو می اندیشی که چگونه می شود در این سرما در این اتاق خوابید.

مارینا نعمت: زندانی اوین، "زندانی تهران

زندان اوین همان گونه به یکی از سمبل های تهران تبدیل شده است که میدان آزادی، برج میلاد یا کوههای البرز. نمی دانم یک خواننده اروپایی یا آمریکایی با خواندن "زندانی تهران"، داستان زندگی مارینا نعمت و یا دیگران چون او، چه احساسی دارد. اما برای خواننده ایرانی، این احساس دیگر است، این روزها در همان زندان اوین فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامی اعدام شده اند. همان زندانی که پس از انقلاب 57 قرار بود موزه شود و اکنون دوران پیش از انقلاب آن را کسانی که در آن سالها در آنجا بوده اند، در مقایسه با دوران پس از انقلاب تا امروز، متمدن می خوانند. به کجا رسیده ایم!

اپیسود فرودگاه (1)

فرودگاه جای جالبی است و پر از چیزهای غیرمنتظره. در فرودگاه روزمرگی وجود ندارد، چون خود، پایگاه سفر و سبب برهم خوردن روزمرگی است. شاید برای آنهایی که در آنجا کار می کنند نیز این گونه باشد و یا نه، برای آنها روزمره باشد، نمی دانم. برای مسافر، بدون تردید این گونه است. هیجان انگیز است.
فرودگاه جای مرموزی است. همیشه دلهره داری از این که چیزی وجود دارد که نمی دانی چیست. دلهره تاخیر پرواز؟ کنترل گذرنامه؟ این که در تهران نگذارند از کشور خارج شوی؟ سقوط هواپیما و آخرین سفرت؟ هیجان پرواز؟ دیدن چیزهای ناشناخته و پیش بینی نشده؟ ... پس از بیست سال سفر و گذر از فرودگاه های چهارگوشه جهان، هنوز هم فرودگاه برای من جاذبه ای عجیب دارد.
سفر تنها جابجایی جغرافیایی از اینجا به آنجا نیست. در سفر، اندیشه ات، معیارهایت، تصویرها و ذهنیت هایت و نظام ارزشی ات نیز به سفر می روند. در آنجا با دیگران می آمیزند و سنتزی ایجاد می کنند که در اختیار تو نیست. این گونه به سفر می روی و به گونه ای دیگر باز می گردی. هیچ گاه آنی نیستی که پیش از سفر بودی.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: کنسرت پایانی و میهمانی شام رسمی

روز دوشنبه، 12 اکتبر 2009 سه برنامه گذاشته اند: یکی بازدید از اردوگاه بوخنوالد است که در پیش در باره آن نوشته ام. ساعت هفت بعد از ظهر کنسرت پایان جشنواره در قصر وایمار است و پس از آن میهمانی شام رسمی در هتل مجلل "گراند هتل روسیشه هوف (دربار روسیه)".
در سالن کنسرت قصر وایمار در ابتدا اثری از "محسن میرمهدی" به نام "چهار ترانه فولکلور" برای پیانو اجرا شد. محسن میرمهدی که با او در این جشنواره آشنا شده ام، آدم بسیار جالبی است. او هم موسیقی دان است و هم دکتر فلسفه در مذاهب و در برلین زندگی می کند. در این کنسرت پیانو او ترانه های محلی ایرانی را برای سازهای اروپایی تنظیم کرده است. این گرایشی است که اکنون در میان بسیاری از موسیقی دانان ایرانی دیده می شود و کارهای با ارزشی در تلفیق موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی غربی ارایه داده اند. هر چند که کسانی چون نادر مشایخی، که دوست مشترک ما نیز هست، درست راه مقابل آن را در پیش گرفته اند و به موسیقی نگاهی فراملی دارند.

باز هم پیرامون گرد و غبار شادی صدر

جنجال بی فایده و سخیفی که شادی صدر به راه انداخت و بسیاری را نیز در وبلاگستان با آن سرگرم ساخت، مرا به یاد یکی از دوستانم انداخت.
در نوشته "بنیاد گرایی شادی صدر" نوشتم که سخنان شادی صدر چیز تازه ای نداشت و من تنها به محتوای اندیشه پشت آن پرداختم که از دید من بنیادگرایانه است و حتی همین نیز تکراری است. او تنها با این سخنان سخیف و تکراری، گروهی از مردان سخیف، همان هایی که شادی صدر به درستی در نوشته اش به تصویر می کشد، را به راه انداخت که بیایند و در پای دیدگاهها چرند بگویند، عده ای نیز به طرفداری از شادی صدر بپردازند و کل ماجرا در سطحی بسیار پایین جریان یابد. این کار شادی صدر، اعتباری را که برای خود به خاطر فعالیت هایش در ایران به دست آورده بود، یک باره بر باد داد و این مایه تاسف است. من انتظار نداشتم که کسی که وکیل دادگستری است، بدون استدلال و اندیشه حکم براند و چون یک آخوند از بالا به پایین ابلاغ کند. این کار تنها از بنیادگرایان برمی آید. بگذریم! حرفها تکراری می شوند.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: محمود دولت آبادی و بهمن نیرومند

روز یک شنبه شب محمود دولت آبادی در کتاب فروشی محبوب من "تالیا" از رمان تازه خود به نام "کلنل" می خواند. بهمن نیرومند که این کتاب را به آلمانی برگردانده است، نیز آن را به آلمانی می خواند.
ماجرای این کتاب دولت آبادی نیز به برکت حکومت اسلامی عجیب است. این کتاب چون بسیار کارهای ادبی دیگر در ایران اجازه چاپ نگرفته است. شاید این بار نخست باشد که یک رمان ایرانی ابتدا به زبانی دیگر انتشار می یابد. به هر رو، خواننده ایرانی از خواندن این کتاب محروم است.

بنیاد گرایی شادی صدر

شادی صدر این روزها با یادداشتی که در باره سخنان امام جمعه تهران نوشته و در آن به همه مردان ایرانی پنچه کشیده، توجه همه را به خود جلب کرده است. یکی از خوانندگان خوب اینجا نیز از من خواسته است که در این باره چیزی بنویسم.
سخنان شاهکار آخوند صدیقی کم دنیا را به تفریح و خنده کشانده بود، حالا شادی صدر هم در همان مایه ادامه داده که البته در گستردگی جلب توجه به پای صدیقی هم نمی رسد ولی آن قدر هست که وبلاگستان را به این بحث بیراهه بکشاند. صدیقی گفته بود که زلزله از زنا می آید و عدم رعایت حجاب زنان. و شادی صدر نیز می گوید که شما مردهای ایرانی همه سروته یک کرباسید و زن ستیز و متلک گو و مزاحم و ... البته کمی مودبانه گفته است. منظور او نیز بیشتر از این حرفهاست.
عجب بساطی داریم!
بخش نخست (کمی تا حدی جدی)
نوشته اش را که خواندم، چیزی توجهم را جلب نکرد که ارزش پاسخ دادن داشته باشد. ابتدا از آن گذشتم. حال که از من خواسته اند که بنویسم، دوباره آن را خواندم و پاسخ های دیگران را.

Pages