کنسرت یادبود کلود دبوسی

آماندا و من تنها کسانی هستیم که مرتب از برنامه های هنری که مدرسه معرفی می کند، استفاده می کنیم. دیگران پراکنده می آیند. دیشب به کنسرواتوار ملی نیس رفتیم که "هفته کلود دبوسی" برگزار کرده بود. من کلا با موسیقی آخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم میانه ندارم و نمی توانم با کسانی چون راول، استراوینسکی، شونبرگ یا دبوسی ارتباط برقرار کنم. با این وجود می روم. دو کنسرت برای پیانو و ویولن و برای پیانو و ویولنسل و چند اثر کوچک دیگر از راول و استراوینسکی نیز اجرا می کنند. بد نیود ولی مشکل من کماکان برجا بود. به آماندا می گویم که من این موسیقی را نمی فهمم. آماندا می گوید که خودش پیانو می زند و عاشق کارهای دبوسی. آدم جالبی است و همیشه چیزی دارد که آدم را غافلگیر کند. دکترایش را از دانشگاه "ییل" در نوروساینس در آمریکا گرفته. می گوید در دبیرستان با پدرش با هم موتور یک تراکتور سال 1930 را پیاده کرده و دوباره سوار کرده اند. دختری است خجالتی و یک کاتولیک بسیار معتقد. اعتقاد مذهبی آن هم از نوع کلیسای کاتولیک و دکترا از ییل چگونه با هم جور می آیند، برایم سوال است.

صبحانه فرانسوی

هنگام صبحانه تنها زمانی است که فرصت گفتگو با مادام داوید را دارم. به جز این که خود تمام روز در راه هستم و تنها شب می آیم، برنامه این پیرزن هشتاد ساله به قدری پر است که وسط روزش را اگر بخواهی بگیری باید از قبل خبر بدهی. هفته پیش به او گفته ام که اگر دوست دارد می توانم او را به موناکو ببرم تا بازار کریسمس آنجا را ببیند. هنوز است که خبر بدهد.
میز صبحانه یک میز سنگی 40 سانت در 80 سانت است. میز بزرگتر در این آشپزخانه جا نمی شود. برای صبحانه من سه گونه پنیر گوناگون جلوی خودم چیده ام با نان باگت. مادام داوید با مربا، دو تکه نان و چای در برابرم نشسته و به پنیرهای من می نگرد. با وجودی که می دانم که فرانسوی ها صبحانه مختصر و ساده می خورند و هیچگاه پنیر در آن نیست، دوباره باز او می پرسم که: شما که بیش از 250 جور پنیر دارید چرا در هیچ وعده غذایی پنیر نیست؟ با خنده می گوید: پنیر تنها برای تفنن، بعد از شام و با دسر است و یا به همراه

امیلی

امیلی نام معلم فرانسه کلاس ماست. دورروبر سی سالش باید باشد. بسیار پر سروصداست و خوب درس می دهد. 13-12 نفر هستیم از کشورهای مختلف چون آمریکا، روسیه، صربستان، اسپانیا، چین، فیلیپین، اسراییل، تونس، برزیل و استرالیا. آمریکایی ها با چهار نفر اکثریت را دارند. سن از 20 تا بالای 50 است و خوشبختانه همه یا دانشگاهی هستند و یا برای زندگی آمده اند و از این رو انگیزه یادگیری بالاست و پیشرفت خوب است.
در میان یکی از تمرین های جمله های شرطی که پوست هر کسی در یادگیری آنها در زبان های اروپایی کنده می شود، امیلی چند جمله را طرح می کند که هر کسی مجبور می شود با اینکه مجرد است یا نه جمله بسازد. سپس نگاهی به من می اندازد که جمله اول را بگویم. چون نزدیک میز من است به آهستگی به گونه ای که کسی نشنود، می گویم: همسرم درگذشته است. امیلی آشکار به هم می ریزد، خود را کنترل می کند، سراغ یکی دیگر می رود و تا پایان کلاس از من چیزی نمی پرسد.

آمدم به نیس در جنوب فرانسه

دو هفته است که به نیس در جنوب شرقی فرانسه آمده ام. این منطقه مدیترانه ای فرانسه کوت دازور (Côte D´Azur) را خیلی دوست دارم. آب و هوای ملایم دارد و مردمش هم ملایم، مهربان و صمیمی هستند. نیس پنجمین شهر بزرگ فرانسه است و 350.000 نفر جمعیت دارد. رفتارهای مردم کم صبر و بی حوصله پاریس را نمی بینی. خودشان هم می گویند پاریس یک جای دیگر است و دور از اینجا. اینجا درکنار دریای مدیترانه به همان گونه هم تنوع غذایی و فرهنگی وجود دارد. بر خلاف دید عمومی که همه خیال می کنند که مردم اینجا ثروتمند هستند. این گونه نیست. درآمد عمده مردم از توریسم است. ثروتمندان خارجی و فرانسوی از جاهای دیگر به اینجا آمده اند و ویلاهای کنار دریا و بالای کوهها را خریده اند. خیلی از فیلم ها هم در جاهایی چون آنتیب و سان تروپه فیلمبرداری شده اند و این است که همه فکر می کنند اینجا هم چون موناکو و مونت کارلو است. ولی کافی است که با ماشین از ساحل دور شوی

غروب آفتاب بی تو

روز یکشنبه برای عکاسی در نیس به کنار دریا رفتم، برای اولین بار بی تو. ساعتها آنجا نشستم به تماشای مردمی که در آفتاب دراز کشیده بودند یا چند نفری که جرات شنا در دریا را در دمای
18 درجه کرده بودند. غروب آفتاب زیبا بود و ساحل زیبا بود و آسمان؛ نخل زیبا بود و کودکانی که در ساحل بازی می کردند و به دنبال حباب صابون می دویدند و عشاقی که دست در دست سر در شانه هم داشتند.
و تو نبودی!

این عکس را از فرناز در سال 2009 در ساحل هلزینگور در دانمارک گرفتم. زیبایی این عکس اکنون مفهوم دیگری یافته است.

نیس، دسامبر 2012

نیس، دسامبر 2012

نیس، دسامبر 2012

برای پروانه ام که بالش شکست ...

اکنون شش هفته از آن شبی می گذرد که همسر نازنینم، فرناز، ما را ترک گفت. شش هفته ای که کماکان من و بی شمار دوستدارانش در بهت و ناباوری مانده ایم.
این صفحه را به یاد پروانه عزیزم، فرناز پدید آورده ام؛ پروانه ای که این جهان برایش کوچک، تنگ و پر از خشونت آدم های حقیر و کوچک بود؛ پروانه ای که بالش شکست و سرانجام تصمیم گرفت ما را ترک گوید. شاید خود دیگر باور نداشت که به میزان پرستش دوستش داریم. دوستش داریم چون او از شمار انسان هایی بود که دنیا را رنگین و پر از شادی ساخته بودند.

دلتنگی

اي نازنينم كه اكنون اين زير خفته اي! كاش مي دانستي كه دنيا بي تو چه بي رنگ، سرد و تاريك شده است.

سرگردان در ایتالیا

اکنون یک هفته است که در شمال ایتالیا می گردم. از بولونیا گرفته ام تا پیزا، فلورانس و رم با دوست خوبم فریما این سوی و آن سوی می روم.
هر جا که با فرناز بوده ام، یادگاری ها یادمان می آید و آنجا که نبودم، افسوس می خورم که چرا نیست.
فرناز عاشق ایتالیا و فرانسه بود و اکنون چشمان زیبایش بر روی این همه رنگ و زیبایی بسته است.

Pages