سرگردان در ایتالیا

اکنون یک هفته است که در شمال ایتالیا می گردم. از بولونیا گرفته ام تا پیزا، فلورانس و رم با دوست خوبم فریما این سوی و آن سوی می روم.
هر جا که با فرناز بوده ام، یادگاری ها یادمان می آید و آنجا که نبودم، افسوس می خورم که چرا نیست.
فرناز عاشق ایتالیا و فرانسه بود و اکنون چشمان زیبایش بر روی این همه رنگ و زیبایی بسته است.

تنها در لندن

یک روز پر کار در لندن و با هوای ابری که البته از هوای سرد و بارانی بولونیا گرم تر است! آخرین بار 9 ماه پیش با او در اینجا بودم و برای سورپرایز تولدش او را به لندن آوردم که بار اولش بود و غق هیاهوی این شهر درهم برهم شده بود.
به هر سو می نگرم با عکس هایش در اینجا جلوی چشمم است، کنار برج ساعت، پارلمان انگلیس، و یا این عکس دوست داشتنی در سالن غذاخوری شهرداری!
دلم می خواست امروز او را با خود با داخل پارلمان می بردم تا مسحور معماری و نقاشی های داخل آن شود.
جایش چه خالیست همه جا، چه آنجا که با هم بودیم . چه جاهایی که بدون او بروم!

تنهایی و تاریکی

پنج هفته از آن شب می گذرد که تصمیم گرفتی پرواز کنی و من هنوز در ناباوری مانده ام. در آن شب در راهروی بیمارستان ایستاده بودم و در چهره کسانی که سراسیمه اینور و آنور می رفتند و در تلاش بودند که ترا منصرف کنند، می نگریستم و به دنبال رگه ای از امید در خطوط چهره شان بودم. با خود می گفتم که فردا صبح که ترا از بیمارستان مرخص می کنند، ترا در  ماشین می نشانم و یکراست به کوهستان های سویس و اتریش می برم؛ چیزی که با هم برنامه اش را چند روز پیش ریخته بودیم. برویم و در دامان طبیعت و به دور از استرس زندگی روزمره استراحت کنیم. و من داشتم برنامه این سفر را در حیال حود می ریختم و وسایل لازم را در ماشین می گذاشتم.

اما در آن راهروی بیمارستان ترانه ای سمج از سیمین غانم در سرم افتاده بود و مرا رها نمی کرد: "بسوزانید، بسوزانید، شعرهایم را بسوزانید، برگ برگ خاطراتم را بسوزانید ..."

تو نیز برایم نوشته بودی: "مرا بسوزان و خاکسترم را در باد پخش کن ..."

شعری عاشقانه از آراگون

Que sais-tu des plus simples choses
Les jours sont des soleils grimés
De quoi la nuit rêvent les roses
Tous les feux s'en vont en fumée
Que sais-tu du malheur d'aimer
Je t'ai cherchée au bout des chambres
Où la lampe était allumée
Nos pas n'y sonnaient pas ensemble
Ni nos bras sur nous refermés
Que sais-tu du malheur d'aimer

Je t'ai cherchée à la fenêtre
Les parcs en vain sont parfumés
Où peux-tu où peux-tu bien être
A quoi bon vivre au mois de mai
Que sais-tu du malheur d'aimer

Que sais-tu de la longue attente
Et ne vivre qu'à te nommer
Dieu toujours même et différente
Et de toi moi seul à blâmer
Que sais-tu du malheur d'aimer

O Paraíso

چقدر با هم با این آهنگ گوش دادیم!
O Paraíso
Madredeus

Subi a escada de papelão
Imaginada
Invocação
Não leva a nada
Não leva não
É só uma escada de papelão

Há outra entrada no Paraíso
Mais apertada
Mais sim senhor
Foi inventada
Por um anão
E está guardada
Por um dragão

Eu só conheço
Esse caminho
Do Paraíso

یادبود فرناز در شهر کلن

طرحی که بر قلب و جان ما باقی گذاشته ای، زیبا و رنگارنگ با لبخندهای زیبایت هماره باقی خواهد ماندبه یاد فرناز عزیزمان روز بکشنبه، 28 اکتبر 2012 از ساعت 15:00 تا 18:00 در نشانی زیر در .شهر کلن گرد هم می آییم:
Caritas, Internationales Zentrum
Stolzestr. 1A
50674 Köln

Pages