تنها در لندن

یک روز پر کار در لندن و با هوای ابری که البته از هوای سرد و بارانی بولونیا گرم تر است! آخرین بار 9 ماه پیش با او در اینجا بودم و برای سورپرایز تولدش او را به لندن آوردم که بار اولش بود و غق هیاهوی این شهر درهم برهم شده بود.
به هر سو می نگرم با عکس هایش در اینجا جلوی چشمم است، کنار برج ساعت، پارلمان انگلیس، و یا این عکس دوست داشتنی در سالن غذاخوری شهرداری!
دلم می خواست امروز او را با خود با داخل پارلمان می بردم تا مسحور معماری و نقاشی های داخل آن شود.
جایش چه خالیست همه جا، چه آنجا که با هم بودیم . چه جاهایی که بدون او بروم!

تنهایی و تاریکی

پنج هفته از آن شب می گذرد که تصمیم گرفتی پرواز کنی و من هنوز در ناباوری مانده ام. در آن شب در راهروی بیمارستان ایستاده بودم و در چهره کسانی که سراسیمه اینور و آنور می رفتند و در تلاش بودند که ترا منصرف کنند، می نگریستم و به دنبال رگه ای از امید در خطوط چهره شان بودم. با خود می گفتم که فردا صبح که ترا از بیمارستان مرخص می کنند، ترا در  ماشین می نشانم و یکراست به کوهستان های سویس و اتریش می برم؛ چیزی که با هم برنامه اش را چند روز پیش ریخته بودیم. برویم و در دامان طبیعت و به دور از استرس زندگی روزمره استراحت کنیم. و من داشتم برنامه این سفر را در حیال حود می ریختم و وسایل لازم را در ماشین می گذاشتم.

اما در آن راهروی بیمارستان ترانه ای سمج از سیمین غانم در سرم افتاده بود و مرا رها نمی کرد: "بسوزانید، بسوزانید، شعرهایم را بسوزانید، برگ برگ خاطراتم را بسوزانید ..."

تو نیز برایم نوشته بودی: "مرا بسوزان و خاکسترم را در باد پخش کن ..."

شعری عاشقانه از آراگون

Que sais-tu des plus simples choses
Les jours sont des soleils grimés
De quoi la nuit rêvent les roses
Tous les feux s'en vont en fumée
Que sais-tu du malheur d'aimer
Je t'ai cherchée au bout des chambres
Où la lampe était allumée
Nos pas n'y sonnaient pas ensemble
Ni nos bras sur nous refermés
Que sais-tu du malheur d'aimer

Je t'ai cherchée à la fenêtre
Les parcs en vain sont parfumés
Où peux-tu où peux-tu bien être
A quoi bon vivre au mois de mai
Que sais-tu du malheur d'aimer

Que sais-tu de la longue attente
Et ne vivre qu'à te nommer
Dieu toujours même et différente
Et de toi moi seul à blâmer
Que sais-tu du malheur d'aimer

O Paraíso

چقدر با هم با این آهنگ گوش دادیم!
O Paraíso
Madredeus

Subi a escada de papelão
Imaginada
Invocação
Não leva a nada
Não leva não
É só uma escada de papelão

Há outra entrada no Paraíso
Mais apertada
Mais sim senhor
Foi inventada
Por um anão
E está guardada
Por um dragão

Eu só conheço
Esse caminho
Do Paraíso

یادبود فرناز در شهر کلن

طرحی که بر قلب و جان ما باقی گذاشته ای، زیبا و رنگارنگ با لبخندهای زیبایت هماره باقی خواهد ماندبه یاد فرناز عزیزمان روز بکشنبه، 28 اکتبر 2012 از ساعت 15:00 تا 18:00 در نشانی زیر در .شهر کلن گرد هم می آییم:
Caritas, Internationales Zentrum
Stolzestr. 1A
50674 Köln

که خنده را به یادمان آورد؟

دیشب توی بی بی سی چرا اونجوری بودم؟ خوب دیگه فرناز عزیزم نبود که حواسش به همه چیز باشه و همیشه بگه: لبخند! یعنی چی که همیشه چهرت بداخلاقه تو تلویزیون؟ اونایی که تورو از نزدیک نمی شناسن چی فکر می کنن؟
حالا دیگه فرناز نیست و شادی های کوچک و بی پایانش هم رفتن.

خوابیدی بدون لالایی و قصه

"خوابیدی بدون لالایی و قصه، بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه، دیگه کابوس زمستون نمی بینی، توی خواب گلهای حسرت نمی چینی. دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه، جای سیلی های باد روش نمی مونه، دیگه بیدار نمی شی با نگرونی، یا با تردید که بری یا که بمونی." این ترانه زیبا چرا واژه به واژه اش را برای تو گفته اند؟ چرا اینها تمثیل نیست و همه اش واقعیت دارد؟ چرا؟ چرا؟

یادبود خانوم گربه

برنامه یادبود خانم گربه
سه شنبه دوم آبان ماه 1391
ساعت 18 تا 20
تهران...
دوستانی که خواهان حضور در برنامه و بازگویی یادها و یادگارهایشان از فرناز عزیز هستن اعلام کنند. نشانی محل برگزاری به صورت خصوصی برای دوستان فرستاده می شود.

Pages