روزهای اول در ریاض

ریاض ۲۰ سال پیش ۵۰ هزار نفر جمعیت داشت و الان ۴/۵ میلیون نفر در این شهر که ساختارش همانند تهران شطرنجی است در خانه های بزرگ با حداکثر دو طبقه زندگی می کنند. خیابان ها پهن و مستقیم هستند و شهر هم چنان در حال گسترش است. کسی معمولا پیاده جایی نمی رود و شاید مسافتی که کسی طی می کند بیش از ۱۰۰ متر نباشد آن هم تا ماشینش. دلیل دیگری برای پیاده روی وجود ندارد. برای همین هم در شهر پیاده رو زیاد وجود ندارد. شاید این به خاطر گرمایی باشد که من هنوز تجربه نکرده ام. از این رو پدیده ای به نام پیاده رو بی مفهوم است. اگر در بخشی از خیابان پیاده رویی باشد، معمولا جلوی فروشگاههاست و زود هم به پایان می رسد. البته همان یک کم پیاده روهای اینجا همان جور غیر قابل اطمینان است که پیاده روهای کوچه های تهران، که ناصاف هستند و همه اش بالا پایین دارند. مشکل ترافیک تقریبا وجود ندارد.

درعربستان سعودی

اکنون چهار ماه است که در ریاض، عربستان سعودی زندگی می کنم. این که روزی پایم به این کشور "عجیب و غریب" برسد، در رویا هم برایم امکان پذیر نبود.

اینجا یک کشور جهان گرد پسند نیست. جهان گرد هم راه نمی دهد. از این رو در مورد اینجا اطلاعات کمی وجود دارد. اینطور نیست که به یک کتاب فروشی در اروپا بروی و یک ردیف کتاب بیابی. بیشتر باید در کتابخانه های دانشگاهی گشت و در زمینه های ویژه چیزی یافت که من فرصتش را نداشتم.

گل سرخ و عربستان سعودی

داستان از این قرار بود:

همکار پاکستانیم شهریار زنگ زد: بچه ها می گویند تو ریاض را خوب می شناسی. اینجا گل فروشی کجاست؟ هوم، گل فروشی تا حالا ندیده ام. نمی دانم. می گویم: مثل این که یادت رفته که اینجا وسط کویر است. شاید هم یک جایی گل فروشی باشد ولی هدیه گل نمی تواند جزو فرهنگ این مردم باشد. جواب نگرفته و قطع می کند.

از روی کنجکاوی می روم سراغ ۵-۶ نفر از سعودی ها که در دفتر کارهای تدارکاتی و دفتری انجام می دهند. می پرسم گل فروشی در اینجا کجاست؟ همه با هم شروع به بحث می کنند و به این نتیجه می رسند که هیچ کدام حتی یک گل فروشی در ریاض نمی شناسند. جریان جالب می شود.

دوری و دلتنگی

امروز روز تولدش است. برای دومین بار در روز تولدش کنارش نیستم و این مرا غمگین می کند. دیروز به همکار و دوست عزیزم لیلی در تهران زنگ زدم که برایش یک دسته گل بفرستد. پرسید چه گلی می خواهی؟ اسم فارسی اش را نمی دانم و خود به آن گل جیغ جیغو می گویم. چون هم زیباست و هم شادی می پراکند. لیلی می خندد: گل جیغ جیغو دیگه چیه؟ می گویم عکسش را برایت می فرستم. این گل در "کوت دازور" در جنوب فرانسه در خیابان در می آید و همه جا هست و من آنجا عکسش را گرفته ام. عکس را می فرستم. لیلی یک اسم خارجکی گفت که من دوباره فراموش کرده ام. گویا در ایران به آن مرع بهشت هم می گویند.
دوستش دارم و برای هرروز از زندگیش که با من می گذراند، ممنونم و برای روزهایی که تنها و در انتظارش می گذارم شرمسار و غمگین.

ورود به عربستان سعودی

ساعت ۳ صبح به ریاض می رسم. از تهران تا اینجا ۱۰ ساعت در راه بوده ام از جمله ۶ ساعت انتظاردر ابوظبی. البته درآنجا وقت را در شهر گذراندم. ابوظبی مثل دوبی بین المللی نیست ولی دارد همان راه را می رود. در روزنامه ای در ابوظبی خواندم که دولت به ۲۵۰ زوج که تازه ازدواج کرده اند بدون توجه به وضع مالیشان کلی کمک مالی می کند. جالب بود.

نیروی انتظامی این روزها

این روزها که هر روز از میدان ونک می­گذرم، چشمم به دنبال نیروی انتظامی است. تقریبا همیشه آنجا هستند، با یک مینی بوس، چند مامور مرد با هیبت 2 متری و چند مامور زن چادر چاقجوری. چارچشمی مراقب هستند که اسلام از سوی زنان بدحجاب به خطر نیفتد. از تیرماه که هوا گرمتر شد، دوباره حکومتیان فشار را بر زنان تشدید کردند.

اسطوره زنده: پرده برداری از مجسمه نلسون ماندلا در لندن با حضور خودش

 

اگر این رویداد این روزها رخ نمی داد، نمی دانستم اولین نوشته ام دراین وبلاگ در باره چه باشد. این که انسانی در دوران زندگی خود تبدیل به اسطوره شود٬ خود پدیده ای کمیاب وعجیب است و در این مورد در خور این انسان والا و وارسته. آن چه جالب توجه است این است که دولت فخیمه انگلیس از حمایت کامل از نظام آپارتاید آفریقای جنوبی در سالهای طولانی و تروریست دانستن نلسون ماندلا به نقطه امروزرسیده است که مجسمه او را درنزدیکی بیگ بن و پارلمان بریتانیا برپا می کند. البته بعضی آقایان هنوز ایراد داشتند. رویشان نمی شد مخالفت کنند می گفتند اینجا مناسب نیست، مmandela-statue.jpgزاحم رفت و آمد است و آنجا بهتر است و غیره. به هر حال با تلاش شهردار باغیرت لندن این کار انجام شد و سال آینده نیز در 90 سالگی ماندلا در هایدپارک لندن برای بزرگداشت او کنسرتی برگزار خواهد شد. عجب احساسی خواهد بود حضور در آنجا! خودش هم می خواهد بیاید.

سفر به داخل جزیره

روز شنبه صبح برنامه سفر به خارج ریکیاویک و به درون جزیره را دارم. من یک ماشین کوچک کره ای شبیه گلف کرایه کرده ام و با آن می گردم. قصد دارم به شرق جزیره و جاهای غیر مسکونی در کناره های آتش فشان "هکلا" (Hekla) بروم. در مسیر هم می خواهم "گیزیر" (Geysir) را ببینم. ایسلند تنها یک جاده آسفالت دارد که دور جزیره را می پوشاند. برخی جاها از این جاده راههای آسفالت کوتاه به برخی جاهای مسکونی، توریستی یا دهکده ها می روند.

ریکیاویک: دیدار دوباره

از آیسلند تلکام تماس می گیرند و می خواهند که برای مشاوره به ایسلند بروم. گویا می خواهند شبکه ای که سال پیش برایشان راه اندازی کرده بودیم، را گسترش دهند. رییس من غر می زند که بهتر است نروی. سرمان کماکان در مجارستان شلوغ است. اما او را قانع می کنم و به ریکیاویک می آیم. آوریل ۱۹۹۸ است. پنج روز می خواهم بمانم.

بعد از ظهر به شهر می رسم. هوا طوفانی و برفی است. به هتل می روم و شب را در اتاق می گذرانم و پای تلویزیون خوابم می برد.

ریکیاویک:اسکناس 50 کرونی

فکر کردم برای خرید به یک مرکز خرید بروم. در خیابان که نمی شد قدم زد و فروشگاه های کوچک را تماشا کرد. در کتاب راهنما نشانی یک مرکز خرید سرپوشیده را پیدا می کنم. با اتوبوس می خواهم به آنجا بروم. در ایستگاه دستگاهی برای خرید بلیط نیست. پس بلیط را راننده می فروشد. همین جور هم بود. تنها اسکناس 50 کرونی را که در فرودگاه عوض کرده بودم را به او می دهم. می گوید: "این اسکناس را نمی توانم خرد کنم."  و دوستانه می گوید: "مهم نیست. بفرمایید!" چه جالب! چنین چیزی در انگلیس، فرانسه یا آلمان ممکن نیست.

در مرکز خرید ساعتی می گردم و چند چیز می خرم که با کارت اعتباری می پردازم. برای بازگشت تا ایستگاه اتوبوس باید چند صد متر از میان یک منطقه ساخته نشده برفی بگذرم. به ایستگاه که می رسم یادم می آید که هنوز تنها همان اسکناس 50 کرونی را دارم. به خود می گویم شاید راننده این بار بتواند آن را خرد کند. اتوبوس می آید. راننده همان راننده است و من کمی خجلت زده می شوم. می گویم من هنوز همان اسکناس را دارم. او به جای من عذر خواهی می کند که کماکان نمی تواند آن را خرد کند و مودبانه می گوید: "بفرمایید!"

Pages