حسنی مبارک "از ببر پیاده شد"

وینستون چرچیل زمانی گفته بود: "دیکتاتورها سوار ببر هستند و جرات پیاده شدن ندارند. اما ببر نیز هر لحظه گرسنه تر می شود."
اگر حسنی مبارک این سخن را می شناخت و کمی اندیشه پشت آن را می فهمید، شاید این گونه رفتار نمی کرد که کرد. اگر سه هفته پیش می رفت، احترامش بیشتر می بود تا هفته پیش. اگر دیشب می رفت، احترامش بیشتر می بود تا اکنون در این لحظه ها که شاید بشود گفت با اردنگی در پشت صحنه رفتانده شد تا شاید بلای نیکلای چائوشسکو بر سرش نیاید و کشور را آشوب فرانگیرد.

فرار بن علی رییس جمهور تونس از کشور

من از تونس چیز زیادی نمی دانم و آنجا نیز تاکنون نبوده ام. هر چه می دانم از رسانه ها و شنیده هاست. چند سال پیش که در چین بودم با یکی از همکارانم از تونس آشنا شدم که زنی بود زیبا به نام نادیا و از جامعه پر جنب و جوش و نوگرای تونس می گفت. در دورانی نیز که در عربستان سعودی بودم،  هرگاه در میان همکاران عرب که از کشورهای گوناگون بودند، سخن از تونس می آمد، لبخندی بر لب برخی می نشست و دست کم چند متلک و شوخی با مردم تونس می شنیدی. تا این که یکی از همکاران برایم توضیح داد که مردم تونس چندان مذهبی نیستند و درکشان از اسلام درکی است آزاد و بنیادگرایی در آنجا قوی نیست. برایم جالب بود. البته می دانستم که در شمال آفریقا سکولاریسم ریشه دارد و قوی است و این کشورها آزادی های فرهنگی بسیاری دارند.

مرگ علیرضا پهلوی: ادامه آن تراژدی تاریخی ایرانی

در حال و هوای دیگری بودم که پس از مدتی دوباره به نوشتن در وبلاگ بپردازم. چیزهایی دیگر در ذهنم بود که مبهوت امروز خبر درگذشت علیرضا پهلوی را شنیدم. سه روز پیش، در چهارم ژانویه علیرضا پهلوی در خانه خود در بوستون به زندگی خود پایان داد. او در دانشگاه هاروارد درس خوانده بود و به بیانی بالاترین سطح تحصیل را در خانواده پهلوی داشت و در بوستون، این شهر ابرآلود و سرد شمال شرقی زندگی می کرد.
هنوز در تحیر خودکشی لیلا پهلوی در لندن بودیم که اکنون علیرضا پهلوی نیز به او پیوست. نخستین چیزی که به ذهنم رسید، چهره مادرشان، فرح پهلوی بود که چه دردی اکنون بر او حاکم است و به راستی که این خانواده در این سی سال چه ها کشیده است! فرح پهلوی همواره برای من شخصیتی قابل احترام بوده است و این احترام به ویژه بیشتر قدرت می گیرد آنگاه که به تلاطم های زندگیش و توان او در مقابله با آنها بنگریم.

یادداشت

کاش این یادداشت را زودتر می گذاشتم و سبب نگرانی دوستان نمی شدم.
هیچ جایی نرفتم و همین جاها هستم. حالم هم خوب است. کمی نوسان در روزمرگی و کار زیاد در جای دیگر سبب کم کاری در اینجا شد. امیدوارم ببخشید. ولی همین روزها سروکله ام دوباره پیدا می شود.

آیا میلان کوندرا همان Milan Kundera است؟

نام میلان کوندرا که می آید، هر انسان ادب دوستی به شوق می آید. میلان کوندرا نویسنده ای است که نمی توان از کنارش گذشت، همان گونه که نمی توان میهن او، جمهوری چک را شناخت و بی تفاوت بود؛ کشور کوچکی در اروپای مرکزی با زبان و فرهنگ خاص خود که یکی از بافرهنگ ترین ملت ها را در خود جای داده است.

اپیسود فرودگاه (4)

در غروب یک تابستان زیبا با همسرم در میدان زیبای شهرداری بروکسل ایستاده ایم  و گرم عکاسی هستیم. دو دختر جوان که یکیشان دستش را گچ گرفته است، به ما نزدیک می شوند. دیگری یک رادیو ضبط همراهش است. دختری که دستش را گچ گرفته، از من می پرسد: "با من می رقصید؟" من که غافلگیر شده ام، می گویم: "چه خبر است مگر در اینجا؟" می گوید: "من به زودی عروسی می کنم و برای همین آخرین روزهای آزادیم را می گذرانم." روشن است که الکی می گوید. بهانه عجیبی است. آن هم در اروپای مرکزی! می گویم: "چرا که نه؟  Avec plaisir" آن یکی موسیقی والس می گذارد که خوشبختانه رقصش را بلدم. در وسط آن میدان بزرگ به رقص در می آییم. صحنه ای است غریب با آن دست گچ گرفته! خانم همسر نیز با شیطنت با دوربین فیلمبرداری گرم گردآوری سند جرم است.

از حماقت بی پایان دیکتاتورها

تلویزیون آلمانی-فرانسوی arte که یک کانال درجه یک در همه زمینه هاست، در برنامه ای طولانی فیلم مستند محاکمه اسلوبودان میلاسوویچ، دیکتاتور یوگسلاوی در برابر دادگاه رسیدگی به جنایت علیه بشریت در لاهه را نشان داد. در آنجا دو چهره از یک نفر را می توانستی مقایسه کنی: در زمانی که او در قدرت بود و جنایت های صربها بر علیه مردم یوگسلاوی سابق، مردم بوسنی و هرز گوین، کوزوو و کرواسی را در چارچوب پاکسازی قومی رهبری می کرد و اکنون که در دادگاه محاکمه می شود. آن زمان چون همه دیکتاتور های دیگر، غره بود و کسی را به حساب نمی آورد و حالا (البته چندی پیش درگذشت و دنیا از ننگ وجودش پاک شد) که در دادگاه نشسته است و انسانی حقیر و مفلوک می بینی که از هر حقه و کلک و خلاء در قانون استفاده می کند تا در روند دادگاه اخلال ایجاد کند، بیمار می شود، نمی آید، به دادگاه توهین می کند، کسانی را که شهادت می دهند را به ناسزا می کشد و ...

نظم فکری مهندس و بی نظمی آن

یک مهندس خسیس ترین بشر در دنیاست. اگر آخر خست نباشد، نمی تواند مهندس باشد. چون کار مهندس طراحی راه حل برای یک مشکل و رسیدن به آن با کمترین هزینه، کمترین زمان و با بیشترین دستاورد و کیفیت است. از این روست که مهندس باید همواره دنبال صرفه جویی باشد، دنبال این باشد که همه چیز را منظم، سیستماتیک و روتین کند و همواره آن را بهینه سازد. این گونه است که نخستین کامپیوتر دنیا در 60 سال پیش که تنها جمع و تفریق بلد بود، به اندازه شهر نیویورک برق مصرف می کرد. مهندس باید آن را به آنجا می رساند که امروز هست و این هم پایان راه نیست. بنابراین مهندس باید بر اساس نگرش خود از یک سو طرفدار زندگی روتین و روزمره باشد و از سوی دیگر همواره آن را به هم ریزد تا آن را بهینه سازد و این یعنی درگیری همیشگی فکری با نظم موجود، به هم ریختن آن برای ایجاد نظمی دیگر؛ زندگی در تناقض.
پانوشت:
دوباره دیدم که برخی در بحث پیرامون تقلب انتخاباتی حکومت اسلامی واژه عجیب و غریب "مهندسی انتخابات" را به کار می برند. به راستی که چه غیر مسئولانه و بی فکری است این کار!

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

با چند نوشته ای که پیرامون آلبانی داشتم، تشویق شدم که پیرامون پدیده ای نیز بنویسم که ویژه جامعه آلبانی است، پدیده کانون (یا قانون یا به زبان آلبانیایی Kanuni که از واژه یونانی κανών می آید) که روابط میان مردم بر اساس خانواده سنتی بزرگ را تنظیم می کند. در خانواده سنتی آلبانی، سه نسل از خانواده مسن ترین مرد خانواده با یکدیگر زندگی می کنند و "کانون" تمام مسایل مربوط به خانواده، ارث، مسایل مالی و اقتصادی، مجازات ها، ازدواج و غیره را تنظیم می کند. در این راستا "کانون" شباهت بسیاری به توضیح المسایل های آخوندهای ایرانی دارد. زنان در "کانون" هیچ گونه نقشی بازی نمی کنند و تقریبا هیچ گونه حقی ندارند. البته آنها در مجازات ها سهم ویژه ای دارند و همان وظیفه ای را باید ایفا کنند که در اسلام حفظ ناموس نامیده می شود.

سرعت در خواندن خط فارسی یا لاتین؟

من خواندن کتاب به فارسی را به خواندن آن به آلمانی یا انگلیسی ترجیح می دهم. دلیل این کار این نیست که فارسی زبان مادری من است که البته آن دو و به ویژه آلمانی، برای من فاصله چندانی از فارسی ندارند. دلیلش این است که خواندن خط فارسی (عربی) راحت تر و سریع تر است. چون از دید من روش تصویر وار و از سوی دیگر (در تکامل آن) قدرت تخمین مغز انسان در تشخیص آن واژه است که سرعت خواندن نوشته فارسی را بالا می برد. چشم انسان در خواندن یک نوشته هیچ گاه به تمام حروف یک واژه نگاه مستقیم ندارد، بلکه به گوشه ای از آن می نگرد و با در نظرگیری عکسی که از تمام آن واژه برای خود می سازد، تلاش می کند آن واژه را تخمین بزند که این واژه چه می تواند باشد. از این روست که هر چه انسان تمرین بیشتری در خواندن داشته باشد و هر چه دانش گسترده تری از واژه ها و زمینه مورد مطالعه داشته باشد، با سرعت بیشتر و خطای کمتری می تواند آن نوشته را بخواند.
روش هایی که برای تندخوانی وجود دارند، همه تلاش دارند تا این قابلیت مغز را افزایش دهند. از جمله توصیه می کنند که یک خط نوشته را با مثلا دو توقف چشم در خط و بدون خطا بخوانید.

Pages