عکس هایی از احمدی نژاد نازی، انقلاب ها در خاورمیانه و غیره در کارناوال دوسلدورف

این هفته، هفته کارناوال بود. هر کدام از این کارناوال ها در آلمان، ایتالیا و برزیل سنت و فرهنگ ویژه خود را دارند. در شهر دوسلدورف آلمان، برگزاری کارناوال با طنز تند و گزنده سیاسی همراه است. انجمن های کارناوال موارد داغ سیاسی روز را به طنز می کشند. عکس های زیر از جمله چند مورد را نشان می دهند:
-          جناب احمدی نژاد رییس جمهور ضد یهودی نازی ایران که از آتش برپا شده در خاورمیانه گریزان است.
-          آقای گوتنبرگ وزیر دفاع (سابق) آلمان که پس از افشای دکترای رونویسی شده و پس گرفتن آن از سوی دانشگاه مجبور به استعفا شد و کار دست خانم مرکل داد. در اینجا ماجرای او را به عنوان 11 سپتامبر خانم مرکل به مسخره گرفته اند.

وزیر دفاع آلمان و تقلب در رساله دکترا

این روزها آقای کارل تئودور گوتنبرگ، وزیر دفاع آلمان که بر اساس همه پرسی ها محبوب ترین سیاستمدار آلمان است، از زاویه ای دیگر توجه افکار عمومی و رسانه ها را به خود کشیده است. علی کردان یادتان هست؟ وزیر کشور احمدی نژاد دو سال پیش؟ همانی که به بیان خودش از "دانشگاه آکسفورد لندن"! دکترا گرفته بود و با پررویی تا آخر هم گردن نگرفت که مدرکی جعلی را با پول به او انداخته بودند تا این که مجلس با اردنگ او را بیرون انداخت؟ و یا آقای رحیمی کنونی، دارای مدارک قلابی و دزد بیمه عمر با شناسنامه های مردگان و یار احمدی نژاد؟ این آقای گوتنبرگ نیز این گونه که این روزها فاش شده است، راهی مشابه آقای کردان و رحیمی رفته است. چه کسانی گهگاه با چه کسانی همسو می شوند! هر چند که بدترین سیاستمدار آلمانی را با بهترین سیاستمدار ایرانی کنونی نیز نمی توان مقایسه کرد و مقایسه گوتنبرگ با علی کردان بی انصافی کامل است.

قذافی: هر کس مرا دوست ندارد، بمیرد

دیوانه را دیدید؟ همان که تنها تاکنون در خارج از کشورش این گونه خطاب می شد؟ شاه او را ابله خطاب می کرد و آمریکایی ها سگ زنجیری خاورمیانه! در نیویورک به دنبال هتلی می گشت که سقفش بلند باشد تا بتواند در اتاق هتل خیمه اش را برپا کند.

امروز، 25 بهمن و پرسش های تکراری سبز از موسوی و کروبی

25 بهمن است و من نمی دانم چه خواهد شد. در وبگردی ها همه جا تب و تاب می بینم. گمانه زنی ها، تلاش برای بسیج هر چه بیشتر برای راهپیمایی فردا، شعارها، تهییج خود و دیگران، دلشوره، پیش گویی ها! این که چه میزان مردم به میدان خواهند آمد، قابل پیش گویی نیست. رفتار توده های مردم هیچ گاه قابل پیش بینی نیوده و این پدیده در اساس جزو چیزهایی نیست که قابل پیش بینی باشد و هر محاسبه ای می تواند نادرست باشد و اگر نیز درست باشد، تصادفی است. من نیز قادر یه پیش گویی نیستم، چون ندیده ام که کفشهایم پیش پایم جفت شوند.
اما با تمام اینها، پس از گذشت نزدیک به دو سال پرسش هایی هست که باید در میان گذاشته شوند، پرسش هایی که می توانند رابطه ای مستقیم با پیروزی یا ناکامی جنبش داشته باشند.

حسنی مبارک "از ببر پیاده شد"

وینستون چرچیل زمانی گفته بود: "دیکتاتورها سوار ببر هستند و جرات پیاده شدن ندارند. اما ببر نیز هر لحظه گرسنه تر می شود."
اگر حسنی مبارک این سخن را می شناخت و کمی اندیشه پشت آن را می فهمید، شاید این گونه رفتار نمی کرد که کرد. اگر سه هفته پیش می رفت، احترامش بیشتر می بود تا هفته پیش. اگر دیشب می رفت، احترامش بیشتر می بود تا اکنون در این لحظه ها که شاید بشود گفت با اردنگی در پشت صحنه رفتانده شد تا شاید بلای نیکلای چائوشسکو بر سرش نیاید و کشور را آشوب فرانگیرد.

فرار بن علی رییس جمهور تونس از کشور

من از تونس چیز زیادی نمی دانم و آنجا نیز تاکنون نبوده ام. هر چه می دانم از رسانه ها و شنیده هاست. چند سال پیش که در چین بودم با یکی از همکارانم از تونس آشنا شدم که زنی بود زیبا به نام نادیا و از جامعه پر جنب و جوش و نوگرای تونس می گفت. در دورانی نیز که در عربستان سعودی بودم،  هرگاه در میان همکاران عرب که از کشورهای گوناگون بودند، سخن از تونس می آمد، لبخندی بر لب برخی می نشست و دست کم چند متلک و شوخی با مردم تونس می شنیدی. تا این که یکی از همکاران برایم توضیح داد که مردم تونس چندان مذهبی نیستند و درکشان از اسلام درکی است آزاد و بنیادگرایی در آنجا قوی نیست. برایم جالب بود. البته می دانستم که در شمال آفریقا سکولاریسم ریشه دارد و قوی است و این کشورها آزادی های فرهنگی بسیاری دارند.

مرگ علیرضا پهلوی: ادامه آن تراژدی تاریخی ایرانی

در حال و هوای دیگری بودم که پس از مدتی دوباره به نوشتن در وبلاگ بپردازم. چیزهایی دیگر در ذهنم بود که مبهوت امروز خبر درگذشت علیرضا پهلوی را شنیدم. سه روز پیش، در چهارم ژانویه علیرضا پهلوی در خانه خود در بوستون به زندگی خود پایان داد. او در دانشگاه هاروارد درس خوانده بود و به بیانی بالاترین سطح تحصیل را در خانواده پهلوی داشت و در بوستون، این شهر ابرآلود و سرد شمال شرقی زندگی می کرد.
هنوز در تحیر خودکشی لیلا پهلوی در لندن بودیم که اکنون علیرضا پهلوی نیز به او پیوست. نخستین چیزی که به ذهنم رسید، چهره مادرشان، فرح پهلوی بود که چه دردی اکنون بر او حاکم است و به راستی که این خانواده در این سی سال چه ها کشیده است! فرح پهلوی همواره برای من شخصیتی قابل احترام بوده است و این احترام به ویژه بیشتر قدرت می گیرد آنگاه که به تلاطم های زندگیش و توان او در مقابله با آنها بنگریم.

یادداشت

کاش این یادداشت را زودتر می گذاشتم و سبب نگرانی دوستان نمی شدم.
هیچ جایی نرفتم و همین جاها هستم. حالم هم خوب است. کمی نوسان در روزمرگی و کار زیاد در جای دیگر سبب کم کاری در اینجا شد. امیدوارم ببخشید. ولی همین روزها سروکله ام دوباره پیدا می شود.

آیا میلان کوندرا همان Milan Kundera است؟

نام میلان کوندرا که می آید، هر انسان ادب دوستی به شوق می آید. میلان کوندرا نویسنده ای است که نمی توان از کنارش گذشت، همان گونه که نمی توان میهن او، جمهوری چک را شناخت و بی تفاوت بود؛ کشور کوچکی در اروپای مرکزی با زبان و فرهنگ خاص خود که یکی از بافرهنگ ترین ملت ها را در خود جای داده است.

اپیسود فرودگاه (4)

در غروب یک تابستان زیبا با همسرم در میدان زیبای شهرداری بروکسل ایستاده ایم  و گرم عکاسی هستیم. دو دختر جوان که یکیشان دستش را گچ گرفته است، به ما نزدیک می شوند. دیگری یک رادیو ضبط همراهش است. دختری که دستش را گچ گرفته، از من می پرسد: "با من می رقصید؟" من که غافلگیر شده ام، می گویم: "چه خبر است مگر در اینجا؟" می گوید: "من به زودی عروسی می کنم و برای همین آخرین روزهای آزادیم را می گذرانم." روشن است که الکی می گوید. بهانه عجیبی است. آن هم در اروپای مرکزی! می گویم: "چرا که نه؟  Avec plaisir" آن یکی موسیقی والس می گذارد که خوشبختانه رقصش را بلدم. در وسط آن میدان بزرگ به رقص در می آییم. صحنه ای است غریب با آن دست گچ گرفته! خانم همسر نیز با شیطنت با دوربین فیلمبرداری گرم گردآوری سند جرم است.

Pages